Сайт joomix.org
مقالات
images/corona_consult.png

بخش دوم

پدیده های هیپنوتیزمی که با تشریفات عادی ایجاد شده اند


جستجو کردن و یادگیری ، همه دوباره به یادآوری هستند

سقراط درخاطرۀ افلاطون

آنچه که در سطور و صفحات آینده مشاهده می کنید ، به باور ما مهمترین جنبه های تجربیات هیپنوتیزمی هستند . درنظر داشته باشید که هرموضوع و مطلبی را که در این زمینه ما و دیگران بیان می داریم ، با توجه به پیچیدگیهای موضوع ، اعتقاد قاطع به آنها غیرعادلانه است . تجربه ی هیپنوتیزمی با یک مهارت خاص برای یک تمرکز شدید[1]و حالت پذیرش[2] بر روی یک موضوع با کاهش توجه و هشیاری به مضمونهای جانبی و محیطی حاصل می شود که معمولاً درجواب به یک علامت یا سیگنال به وجود می آید . هیپنوتیزم کاری است که یک فرد بیدار و هوشیار انجام می دهد که در طی آن وی حداکثر اشتغال یا توجه ی خود را به یک موضوع درمکان و زمان معطوف می سازد و درنتیجه ، مشغولیت خویش نسبت به سایر نکات در فضا و زمان را کاهش می دهد . فرد هیپنوتیزم شده درخواب نیست ، بلکه بیدار و آگاه است .

درخلسۀ هیپنوتیزمی ، 3 جزء یا عنصر مهم وجود دارند که عبارتند از مجذوب شدن[3] دچار گسستگی روانی گردیدن و در وضعیت تلقین پذیری[4] قرار گرفتن است .( شکل 1 ـ 2 )

اصل قضیه درحالت خلسه ، جدل بین آگاهی[5]مرکزی و آگاهی محیطی است . هرگونه تشدید درتوجۀ مرکزی ، لزوماً به حذف عوامل پرت کنندۀ حواس و یا محرکهای غیرمرتبط می انجامد . از سوی دیگر در

یک وضعیت که آگاهی حالت جستجو کردن و منتشر داشته باشد ، لازم می شود که سوژه توجۀ مرکزی را رها کند . به این ترتیب وجود هریک از انواع دوگانه آگاهی مرکزی و محیطی ، لزوم رها کردن دیگری را لازم و ضروری می سازد . در زمانی که ما به موضوعی توجه و تمرکز نشان می دهیم ، لازم است که عوامل حواس پرتی را نیز از خود دور سازیم .

 

یک شبیه سازی از نحوۀ عملکرد سیستم بینایی خودمان به روشن شدن این مضمون و مفهوم کمک بیشتری می کند . قسمت ماکولا در ته چشم که قسمت مرکزی میدان بینایی را تشکیل می دهد . معمولاً یک قسمت کوچکی از یک قوس درحدود 5 تــا 7 درجه را شامل می شود . به کمک این قسمت ما می توانیم فقط قسمت بسیار کوچک و محدودی از جهان اطراف خود را مشاهده کنیم . قسمت محیطی یا اطراف ماکولا یک دیدنِ محو و گنگ را ممکن می سازد و دراین قسمتها گیرنده های رنگی اندکی وجود دارند . یک دیدن دقیق و معمولی از نحوۀ مشاهده ما را از اطرافمان درهر لحظه ای از زمان از یک منطقه مرکزی محدود ولی بسیار دقیق و به خوبی رنگی ماکولایی تشکیل می دهد که قسمت محیطی آنرا مناطقی محو و گنگ و عاری از دقت و رنگی بودن قابل قبول تشکیل می دهد . ولی ذهن یا مغز ما وضعیتی را برای ما فراهم می آورد که گوئی تمام حوزۀ بینایی ثابت ، رنگی و با نکات ریز است و تمام قسمت ها کم و بیش ثابت و یکنواخت هستند ، به این ترتیب، دیدن این قسمت یکنواخت براساس حاصل جمع تمام مناطق متفاوتی است که میدان بینایی ما را تشکیل می دهند . این تصویر حاصل جمع و نتیجه نگاههای گذرایی است که ما از این مکان در دقایق گذشته داشته ایم . دراین شرایط اگر ما بخواهیم تصویر دقیقتری از این منظره داشته باشیم ، لازم است بر روی قسمتهای مختلف این تصویر تمرکز بیشتر و دقیقتری داشته باشیم .

حالت هیپنوتیزمی شبیه به رؤیت ماکولایی است . دراین وضعیت رؤیت یک منطقه ی کوچک ، متراکم و دقیق است ، ولی خیلی محدود و کوچک است . این اتفاقی نیست که رؤیت تونلی مشخص برخی از انواع هیستری است که نتیجۀ هیپنوتیزم پذیری بسیار زیاد این افراد است . یک سوژه هیپنوتیزمی بسیار خوب به ما اطلاع داد که هر زمان که او به حالت خلسه می رسد ، یک رؤیت تونلی پیدا می کند .

بنابراین ، حالت خلسه یک شکل بسیار شدید از تمرکز نقطه ای است که حداکثر اشتغال و مشغولیت ذهنی دریک زمان ، و با یک حس پیدا شده است . در این شرایط ما تارهای بسیار زیادی را در یکدیگر می تنیم تا از آگاهی خودمان پارچه ای را به وجود آوریم . برای انجام این کار به این نیاز داریم که با آگاهی خود در شرایط هشیاری و بیداری و خارج از وضعیت خلسه یک حالت تصویرپردازی ذهنی را از محیط انجام دهیم .

جواب دهی روان شناسانه

پخش

انتشار

نشت

ظرفیت بالا متوسط کم میزان هیپنوتیزم پذیری بیولوژیک دیونی سینی اودیسه ای آپولویی روش شخصیتی


شکل 1 ـ 2

نقل از مقاله ی روش شخصیتی و هیپنوتیزم پذیری . نگارش اشپیگل . هـ وگرین لیف . م

مجلۀ پسیکیاتریک مدی سن 10 ( 1 ) ; 13 – 24 , 1992

تمام یا مجموعه آگاهی ما محصول جدال یا مجادله بین تجربیات دقیق مرکزی و دریافتهای کمتر شدید و بیشتر متوازن از مجموعه تجربیات مرکزی و محیطی ما می باشد . ما تصور می کنیم که خلسۀ هیپنوتیزمی قسمتی از تجربیات روزانه ی تمام افرادی است که دارای ظرفیت هیپنوتیزمی می باشند . ما انتظار داریم که این ظرفیت برای رسیدن به خلسه ی عمیق همیشه بر روی خصلت کلی هشیاری یا آگاهی سوژه های با هیپنوتیزم پذیری بالا تأثیر می گذارد ، بدون اینکه او هرگز درمعرض یا تأثیر روشهای عادی و متداول القای خلسه قرار گرفته شده باشد .

این وضعیت یا حالت که خلسه یک تجربه ی شایع برای کسانی است که ظرفیت هیپنوتیزمی کافی داشته باشند ، با تحقیقات گسترده ای که صورت گرفته ، مورد تائید قرار می گیرد . هیلگارد درسال 1970 متوجه شد که تمایل به قرار گرفتن در تصورات و تخیلات در افرادی که در هیپنوتیزم پذیری بالایی قرار دارند ، بیشتر است . درسال 1974 دو نفر از پژوهشگران[6]متوجه شدند که افراد بسیار هیپنوتیزم پذیر ، معادل با کسانی هستند که به آنها برچسب « مجذوب شدگان » زده می شود و اینها نسبت به مطالب عجیب و غریب مانند مضامین پاراسایکولوژیک و کتابهای جذّاب مردم پسند کشش زیادی دارند و به مطالعه رمانهای تخیل برانگیز و مشاهدۀ فیلمهای رومانتیک کشش و علاقۀ بسیار زیادتری نشان می دهند .

درحقیقت ، توصیف تجربۀ خلسه به بیماران جدید که در مورد مشخصات ترانس پرسش می کنند ، به بهترین صورت می تواند به این صورت بوده باشد که آنها را با مجذوب شدن درجریان مطالعۀ یک رمان مقایسه کنیم . دراین شرایط فرد سر و صداها و عوامل حواس پرت کن محیطی را نادیده می گیرد و زمانی هم که داستان به پایان می رسد ، مدتی زمان لازم است تا او با محیط اطراف خودش توجیه شود .

القای خلسه و نقش فرد هیپنوتیزم کننده

هرچند خلسه هیپنوتیزمی می تواند به صورت خود به خود در افرادی با ظرفیت هیپنوتیزمی کافی پیدا شود ، ولی معمولاً این تجربه با حضور فردی به نام هیپنوتیزور تحت تأثیر قرار می گیرد . هدف از حضور هیپنــوتیزور درصحنه بـا این قصد است که بــا یک روش برنامه ریزی شده ، خلسۀ هیپنوتیزمی را برانگیزاند . ما با این عقیدۀ کهنه و منسوخ شده موافق نیستیم که هیپنوتیزم به مددِ یک فردِ با ابهت و به شکلی قلدرانه درسوژه رسوخ کرده و یا القاء به این صورت ایجاد می گردد ، با این وجود ، جنبه های ارتباط بین شخص در نحوۀ ایجاد خلسه بسیار مهم و درعین حال پیچیده است و دربسیاری از موارد ، در ذهن سوژه و برخی از تماشاچیان در صحنه ممکن است این پرسش یا تفکر جریان پیدا کند که دراین جریان اسرار آمیز ، چه فردی چه کسی را کنترل می کند .

درحقیقت ، درجریان هیپنوتیزم به هیچ وجه فردی فرد دیگری را کنترل یا مهار نمی کند ، بلکه حقیقت آن است که فردی بیشتر از دیگران اشتیاق برای هیپنوتیزم شدن دارد ، معیارهای قضاوت یا انتقاد پذیری خودش را مهار می کند . او درسایر موارد و در زندگی روزمره خویش می تواند از هر چیزی انتقاد کند ، ولی دراین شرایط و برای زمانی محدود این قابلیت خود را از دست می دهد . همیشه ممکن است این پرسش مطرح شود که آیا فردی که درشرایط خلسه قرار گرفته است ، می تواند مجبور یا تشویق شود که برخلاف میل خودش کاری را انجام دهد ؟ جواب می تواند این بوده باشد که افرادی که دارای ظرفیت هیپنوتیزم پذیری بسیار بالایی هستند ، زمانی که درشرایط خلسه قرار دارند [ با یا بدون اجرای مراسم عادی و مرسوم القای خلسه ] بیشتر از دیگران می توانند قابلیتهای تلقین پذیری خویش را مجهز یا بسیج کنند . درتمام موارد و موقعیتها آنها این امکان را دارند که ادامۀ خلسه را قطع کنند ، ولی به ندرت و کمتر از افراد کمتر هیپنوتیزم پذیر این کار را انجام می دهند . هر قدر که تلقینات یا فرمانهای ارائه شده بیشتر در تضاد با روش زندگی عادی ، باور و نوع فعالیتهای او بوده باشند ، امکان و احتمال زیادتری وجود دارد که او انجام یا اجرای این تلقینات را نادیده بگیرد . زمان هم در اینجا نقش مهمی بازی می کند . فردی که دارای قدرت تلقین پذیری بسیار بالائی است ، تلقینات یا دستورات را برای اجرای فوری یک تلقین یا دستور ، بهتر و بیشتر اجرا می کند تا برای مدتی تنها باشد و به آن فکر کند . درشرایطی که فردی برای مدت زیادی در یک محیط خشن و زورگویانه قرار گرفته باشد ، این محیط خشن تمایل فرد را برای گسیختگی از قضاوتهای انتقادی خویش به یک میزان بسیار بالایی گسترش و بسط می دهد و تمایل به قبول سخنان و اوامر اطرافیان را بیشتر می کند .

سه راه یا سه نگرش بزرگ و مهم برای القای خلسه وجود دارند :

1 ـ یکی ایجاد ترس و وحشت زیاد که اگر ترس همراه با خشونت هم بوده باشد می تواند به القاء یا ایجاد خلسه بیانجامد .

2 ـ در تحت برخی از شرایط ویژه ، می توان با گول زدن یا اغوا ، فرد دیگری را در شرایط خلسه قرار داد .

3 ـ خیلی راحت و ساده می توان افراد را در جهت رسیدن به خلسه هدایت کرد .

واضح هست که روش آخر یا روش سوم روش مناسب برای القای خلسه برای اهداف درمانی است و بر پایه و براساس این روش ، در قسمتهای بعدی کتاب ما به بحث درباره خلسه ی هیپنوتیزمی و هیپنوتیزم درمانی می پردازیم .

ایجاد خلسۀ هیپنوتیزمی با اجبار و اضطرار


هرچند که در دو روش اول و دوم در لیست پیشین مقبولیت و مشروعیتی وجود ندارد و از لحاظ اخلاقی در فضای درمان و هنرهای درمانی مورد استفاده قرار نمی گیرند ، با این وجود برای دانشجویان هیپنوتیزم لازم است که آنان از نحوۀ انجام این تکنیکها اطلاع داشته باشند و قبول کنند که آنها واقعی ، عملی و مؤثر هستند . تجربۀ زیر که اینجانب ( H.S. ) در زمان خدمت درارتش در جریان جنگ جهانی دوم آنرا تجربه کرده ام ، نحوۀ انجام آنرا نشان می دهد :

یک روز از دژبان یا پلیس نظامی این پیام را دریافت کردم که سربازی به اتاق اورژانس آمده و می گوید که قصد دارد مرا بکشد ! این پیامی فوری و توجه برانگیز بود و من فوراً تصمیم گرفتم که به اتاق اورژانس بروم . زمانی که من درب اتاق کوچکی را گشودم که این سرباز را به شکل انفرادی در آن قرار داده بودند ، او به طرف من حمله کرد و قصد داشت که مرا خفه کند .خوشبختانه من به آن اندازه قدرت داشتم که با دست چپ پشت گردن او را بگیرم ، درحالیکه با دست راستم دست راست او را بگیرم و بچرخانم . در زمانی که این سرباز در این وضعیت ناراحت کننده قرار گرفت ، اتفاقاً صورت او به طرف میز وسط اتاق بود که بر روی آن یک شیشه پر ازمرکب قرار گرفته بود . درهمان شرایطی که محکم او را نگاه داشته بودم ، من به صورتی آمرانه و با اعتماد به نفس زیاد فریاد کشیدم : « به شیشه ی مرگت نگاه کن و این نگاه کردن را ادامه بده ! [7] » در برابر تعجب و شگفتی فراوان من ، متوجه شدم که به سرعت عضلاتِ سفتِ او شل و ریلاکس شدند و درمدت چند ثانیه آن اندازه لخت و شل شد که مانند یک سنگ به زمین افتاد . دراین زمان من با او وارد صحبت شدم و متوجه شدم که او یک سرباز پیاده است که من بـــا او در هفته پیش یک درگیـری کلامی پیدا کرده بودیم . درحقیقت عصبانیت وی به علت یک اشتباه اداری بود و به جــای اینکه بـــه او یک مرخصی پزشکی بدهم که به وی قول داده بودم ، برای او یک مأموریت سختی را معین کرده بودم .

پس از اینکه ملتفت شدم و یا درحقیقت کشف کردم که او در تعقیب ترس شدید می تواند به یک خلسۀ هیپنوتیزمی وارد شود ، من از او خواستم تا به بیمارستان بیاید تا درمانهای بیشتری درمورد او صورت بگیرند . من متــوجه شدم که او جزء کسانی است که بــه آنها سوژه هایی با داشتن سندرم درجه پنج[8] گفته می شود و با او توانستم برخی از مطالعات تحقیقاتی بسیار جالب را انجام بدهم که یکی از آنها سیر قهقرایی در زمان بود و برخی از این تحقیقات منتشر شدند [ هـ . اشپیگل و همکاران ، 1945 ]

هر چند من از گزارش این موضوع که توانسته بودم با ایجاد ترس شدید فردی را وارد خلسه ی هیپنوتیزمی بکنم افتخار نمی کنم ، ولی این مطلب مجاز و موجه به نظر می آید که متذکر بشوم که این موضوع در برخی از موارد امکانپذیر است ، ولی انجام آنرا درشرایط غیرنظامی توصیه نمی کنم . به نظر می آید که این روش القای خلسه در شرایطی که انضباط آمرانه ای وجود دارد ، مانند مدارس ، زندانها ، سالن دادگاهها و در درون برخی از خانواده ها می تواند کاربرد داشته باشد .

اغوا کردن

تکنیک اغوا کردن احتمالاً خیلی زیاد مورد استفاده قرار می گیرد ، ولی بسیاری از موارد آن معمولاً گزارش نمی شوند . در گزارش مورد اخیر ، متوجه می شوید که چگونه تکنیک اغوا می تواند به القای خلسه ی هیپنوتیزمی منجر شود :

یک هنر پیشه ی زن در لاس وگاس دریک نمایش هیپنوتیزم گروهی شرکت کرد ، که توسط یک هیپنوتیزور صحنه

برگزار می گردید . او داوطلب شد که دریکی از نمایشهای هیپنوتیزم نمایشی به عنـوان سوژه و داوطلب شرکت کنـد .

درجریان اجرای نمایش ، هیپنوتیزور متوجه شد که نه تنها این خانم ظرفیت هیپنوتیزم پـذیری زیـــادی دارد ، بلکه همینطور حرکات وی درجریان خلسه بسیار چشم نواز و اغوا برانگیز هستند . این خانم در روز بعد هم در این نمایشات شرکت کرد و دوباره هم داوطلب شرکت در برنامه های نمایشی به عنوان سوژه شد . پس از اینکه چندین بار این برنامه تکرار شد ، یک ارتباط دوستانه ی شدیدی بین این هنرپیشه ی زن و هیپنوتیست برقرار گردید که به یک ارتباط جنسی فعالی منجر گردید . خانوادۀ این خانم بسیار ثروتمند بودند و خیلی زود هیــپنوتیست متوجۀ ایـن موضوع شد.

این مرد در آن زمان متأهل و دارای فرزند بود ، ولی ناگهان تصمیم گرفت تا همسرش را طلاق بدهد . آن خانم خیلی از اوکم سن تر بود و به تازگی پس از یک ازدواج کوتاه مدت ، طلاق گرفته بود . پس از آنکه پدراین خانم متوجه شد که دخترش دارد با این هیپنوتیست به سمت و سوی ازدواج می روند ، بسیار ناراحت شد و به صورتی فعال مداخله کرد

او هیپــنوتیزور بسیار معروفی را در نیــویورک می شناخت و پس از تلفن به او و شرح دادن جـریان ، از او خواست که دخترش را از قصد ازدواج با این هیپنوتیزور منصرف کند . برای دور شدن از صحنه ، پدر این خانم به دخترش پیشنهاد

کرد که برای برخی از معالجات به نیویورک برود . پدرش می دانست دخترش جزء کسانی است که بسیار تلقین پذیر می باشد پس از اینکه هیپنوتیزور دوم متوجۀ هیپنوتیزم پذیری بسیار زیاد سوژه شد ، در شرایــط خلسۀ بسیار عمیق به صورت مکرر به او تلقین کرد که به تازگی با یکدیگر ازدواج کرده اند و برای مــاه عسل به یک هتل رفتند . سپس درشرایط خلسه به این خانم اولاً برای تمام وقایعی که به تازگی پیش آمده بودند فراموشی یا آمنزی داد وسفر او را هم به خانۀ پدری به تعویق انداخت . این فراموشی شامل این موضوع نشده بود که مثل هردختر به سفر رفته ، این خانم زود به زود به پدرش تلفن بکند . بنابراین وی به پدرش که مشتاق صحبت با او بود تلفن کرد و بـه او اطلاع داد که از ازدواج با هیپنوتیزور قبلی منصرف شده و قصد دارد با آقای بهتری ازدواج کند ! پدرش متوجه شد که دراین صحنۀ زندگی ، دخترش مثل یک پیـاده ، در صحنه ی شطرنج زنـدگی در بین دو هیپنوتیزور حرکت می کند . یکی به عنوان سوژۀ نمایشهای هیپنوتیزمی او را اغوا می کند و هیپنوتیزور دوم به عنوان نمایندۀ مخفی پدرش همین نقش اغوا و فریب را به صورت دیگر بازی می کند ! اطلاع هیپنوتیزور اولی از جریان باعث شد که او به سرعت به نیویورک پرواز کند . درنهایت این خانم ، با هیپنوتیزور صحنه ازدواج کرد ، ولی پس از یکسال بـــدرفتاری با این خانم ، این خانم به شدت تلقین پذیر مجبور شد که تقاضای طلاق بکند و به عنوان توافق برای طلاق هم پول زیادی به هیپنوتیزور نمایشی اول بپردازد .

هیچگونه تردیدی دراین زمینه وجود ندارد که در طول تاریخ در موارد متعددی که انسانهای خطاکار در مورد دیگران ظلم ، جور و رفتارهای غیرانسانی را به کار برده اند ، از قدرت یا اهرم هیپنوتیزم هم برای افزایش ترس و تلقین پذیری استفاده کرده اند . روشِ بسیاری از این موارد اغوا و بهره کشی ثبت نشده و درخاموشی و فراموشی باقی مانده اند ، زیرا کسانی که راههایی را برای خلاف ، سوء استفاده و بهره کشی پیدا کرده اند ، حاضر نمی شوند این روشها را در اختیار دیگران بگذارند . قضیه آنقدر روشن است که ما نمی خواهیم دراینجا از نقطه نظرهای اخلاقی و قانونی دربارۀ آن بحث و صحبت کنیم . ما این نکته را قبول داریم که این سوء استفاده ها می توانند اتفاق بیفتند و اینکه افرادی که دارای هیپنوتیزم پذیری زیادی هستند ، از این نقطه نظر ، در گروه درمعرض خطر قراردارند .

برخی از افرادی که به شدت هیپنوتیزم پذیر هستند ، به صورت فعال یا غریزی به دنبال شرایطی می گردند که درآن حالات بتوانند خودشان را درتحت کنترل یک فرد پرقدرت ! قرار دهند .[9] این موضوع می تواند به صورت ناخودآگاهانه ای صورت بگیرد ، هرچند آنان به صورت ظاهری ممکن است به این جریان اعتراض هم بکنند .

برای مثال ، چند سال پیش من ( H.S.) یک برنامه مطالعاتی را برگزار کردم که در آن 16 نفر از 20 بیمار بستری دربخش شرکت کرده بودند . در زمانی که من در بخش حضور نداشتم ، شنیدم که بحثهای جالبی بین بیماران دراینکه در زمان انجام آزمایش چه گذشت ، صورت گرفته است . یکی از روزهای بعد ، یکی از افرادی که در آن برنامه شرکت نداشت به دفتر من آمد و گفت : « آقای دکتر ، حتی اگر بخواهید ، نمی توانید مرا هیپنوتیزم کنید ! » در زمانی که او این حرفها را می زد ، متوجه شدم که چشم راست او به نقطه یا خال سیاهی متمرکز شده بود که من برای القای خلسه آنرا مورد استفادۀ مراجعین قرار می دادم و پس از مدتی این چشم بسته شد . دراین زمان به صورت زودرس تصمیم گرفتم با او وارد یک مبارزه بشوم ، بنابراین به او گفتم « چرا حالا نمی توانی چشم راستت را باز کنی ؟ » او سعی کرد تا چشم راست خودش را باز کند ، ولی هرقدر کوشش کرد ، نتوانست این کار را انجام دهد . او با لحنی گستاخانه برای جبران این ناتوانی خود گفت که : ولی چشم چپ من باز است ! گویی او دراین لحظه به شکلی غیرمستقیم از من درخواست می کرد که او با دریافت سیگنالی پس از بسته شدن چشم چپ ، درشرایط خلسه قرار بگیرد . بنابراین ، من به او گفتم : « خیلی خوب ، حالا هر دو چشم تو بسته می شوند . » چشمان او بسته شدند و او درخلسۀ عمیقی قرار گرفت . این جریان غیرعادی نبود ، بلکه کسانی که ظرفیت هیپنوتیزم پذیری بالایی دارند ، سعی می کنند تا به شکلی خودشان را در شرایط خلسه قرار دهند ، حتی درشرایطی که دسترسی به هیپنوتیزور نداشته باشند .


اتکا و نقش خود هیپنوتیزم

انتظارات ناخود آگاهانه ای که بیماران در بسیاری از انواع رواندرمانی دارند ، نقش مهمی در پیدایش انواع و اشکال ترانس فرانس[10] ازجمله متکی بودن دارند . عده زیادی از بیماران قدرتهای زیادی را درحوزه خیرخواهانه یا پلید و شیطانی در وجود درمانگر متصور هستند و انتظار دارند که درمانگران مسئولیت نتایج یا عواقب خوب یا بدی را که براثر درمان آنها به وجود می آیند ، به عهده بگیرند . این انتظار یا نگرش باعث می شود تا برخی یا بسیاری از بیماران به جای اینکه به جنبۀ گروهی درمان و نقش افراد زیادی که در معالجه وی نقش دارند فکر یا تمرکز کنند ، تنها به نقش یک پزشک برتر و دارای قابلیتهای نامحدود می اندیشند که به باور آنان در سایه ی حمایت وی تمام یا بسیاری از مشکلاتِ او قابل حل هستند و درحقیقت به نوعی به سلسله مراتب عمودی ، رئیس و مرئوسی یا استاد و شاگردی می اندیشند . اگر دراین جریان از کارآیی یا عنایت این درمانگر یا شفابخشی مقتدرانه ی وی مأیوس شوند ، ممکن است بیمار شکست در درمان را به خشم و نفرت به درمانگر تبدیل کنند .

جلسات هیپنوتیزم می توانند به یک حالت ضعیف اتکاپذیری ، شدت و قدرت بیشتری بدهد ، بخصوص اگر القای خلسه به شکل آمرانه و قلدر مآبانه ای انجام بگیرد . برای پیشگیری از این حالات و مهار اتکا و ترانس فرانس لازم است درآغاز ظرفیت هیپنوتیزم پذیری سوژه ها سنجیده شود و مخصوصاً درمورد سوژه های به شدت هیپنوتیزم پذیر ، از خود هیپنوتیزم استفاده شود . در راستای شناسایی عوامل و علایم زمینۀ اتکا پذیری زیاد ، درمانگر باید به شکلی غیرمستقیم با آنها مقابله کند ، نه اینکه به صورت مستقیم با سوژه دراین مورد وارد بحث شود . درمقدمه و آغاز که درمانگر به صورتی مختصر و ساده به بحث در زمینه ی هیپنوتیزم و هیپنوتیزم پذیری سوژه یا بیمار می پردازد و آنرا تست یا آزمایش می کند ، بایستی به بیمار متذکر شود که مسئولیت هیپنوتیزم پذیری و نتایج خلسه عمدتا در استعداد و زمینه ی سوژه است نه اقتدار و توانایی هیپنوتیزم کننده . حفظ آرامش بیمار در نتایج درمان و عملکرد وی بسیار مؤثر است و ترس یا عصبانیت بیمار دراین جریان زیان بخش خواهد بود . به پرسشهای بیمار جوابهای قانع کننده داده شود و به بیماران تذکر داده شود که برای خودشان مراحل انجام خلسه را به یاد بسپارند و ببیند که چگونه این جریان صورت می گیرد .

انتظاراتی که درنهایت می توانند به متکی شدن بیماران بیانجامند ، می توان با آموزش خود هیپنوتیزم و شرکت دادن سوژه در طرح القای خلسه ی هیپنوتیزمی[11] با آن مبارزه کرد .

تمام انواع هیپنوتیزم در حقیقت خود هیپنوتیزم هستند و می توان سوژه ها را به صورتی آموزش داد که همان از آغاز برظرفیت هیپنوتیزمی خویش مسلط شوند . از سوی دیگر تمرینات هیپنوتیزمی که به بیمار آموزش داده می شوند ، بایستی این نکتۀ مهم را هم در آن بگنجاند که بیماران بتوانند خود را هم هیپنوتیزم کنند تا برخی از استراتژیهای درمانی خاص را در خویشتن تقویت کنند . برعکس برخی از درمانگران دیگر که به انجام مکرر و مستمر هیپنوتیزم درمانی می پردازند ، ما بیماران را تشویق نمی کنیم تا برای تکرار جلسات عادی القای خلسه به ما مراجعه کنند ، بلکه بیماران را تشویق می کنیم که پس از اینکه انجام خود هیپنوتیزم را یاد گرفتند ، در هفته ی اول روزی 1 یا 2 ساعت خود هیپنوتیزم را تمرین و تکرار کنند . خیلی به ندرت احتمال دارد که ما بیماران را برای تقویت بیشتر استراتژیهای درمان به مطب دعوت کنیم . به صورت کلی زمانی که جلسات درمانی به بیشتر از یک جلسه رسید ، ما دراین شرایط ابتدا زمانی را درنظر می گیریم تا درمورد بیماری با او بحث کنیم و بـعد مـوازین ذکــر شده را در متــن خلسه می گنجانیم . ما تنها در مواردی جلسات القای خلسه را می گنجانیم که در روشن شدن جریان درمان برای بیمار لازم باشد و یا بیمار مشکل دیگری را مطرح کرده باشد .

جلسات درمانی اضافی معمولاً درشرایطی برگزار می شوند که تغییراتی در رفتار بیمار و زندگی وی پس از تحولات و تغییرات درمانی به وجود آمده باشد . دربرخی از موارد دوستان و بستگان بیمـار در تعقیب تغییراتی که در رفتــار او به صورت مشخص پدید آمده ، شگفت زده یا گاهی ناراحت شده اند . معمولاً در نتیجۀ هیپنوتیزم درمانی تغییراتی در افکار و رفتارهای او پدید می آیند که نیاز به بحث و مذاکره با درمانگر دارند و یا ممکن است پرسشهایی برای بیمار پدید آمده باشند که نیاز به جوابگویی یا چاره جویی دارند . برای مثال ، یک خانم جوان برای درمان تریکوتیلومانی یا کندن مو به ما مراجعه کرد ، درشرایطی که در سقف و پشت سرش چـند منـطقه کاملاً طاس و بی مو شده بودند . پس از اینکه بعد از چند هفته درمان ، این بیماری او پایان گرفت ، او به بی اشتهایی عصبی شدیدی دچار شد که درمدت کمی مقدار زیادی از وزن خود را از دست داد . پس از اینکه این بیماری او هم خوب شد ، اظهار علاقه کرد که برای مشکلات رفتاری خویش با ما به بحث و مشاوره بپردازد و پس از چند هفته هم او توانست به دوستی و ارتباط طولانی خویش با مردی که دچار آشفتگی روانی بود ، خاتمه دهد . این مورد و چند موضوع دیگر در این خانم باعث شدند تا درسال 1969 اینجانب (H.P. ) و لین مقاله ای را تحت عنوان اثرموجی[12] منتشر کنیم . تغییر و تحول دریک قسمت یا یک جنبه از زندگی می تواند به تغییر و تحول درسایر جنبه های زندگی هم بیانجامد ، زیرا در بیمار این حس پدید می آید که بر روی مسایل مربوط به زندگی خود استادی و تسلط بیشتری پیدا کرده است .

اگردراین بیمار حس نیاز به درمانهای گسترده تر و جلسات درمانی بیشتری پدید آید ، ممکن است بسیاری از این مشکلات و مباحث به هیپنوتیزم درمانی نیازی نداشته باشند و با درمانهای متعارف بهبودی پیدا کنند .

به ندرت برخی از بیمارانی که از درمانهای مقدماتی به نتیجه ای نرسیده اند ، اظهار علاقه می کنند که با روان درمانی ادامه بدهند تا به جمع آوری مقدار بیشتری از اطلاعات و دلیل پردازی نایل شوند و یا شاید پیدایش ترانس فرانس منفی موجبات این نارضایتی را فراهم آورده باشد .

بانویی در سنین 30 سالگی برای کمکهای درمانی به ما مراجعه کرد تا در زمینه های کنترل وزن ، سرد مـزاجی و ایـن احساس که او مهربانانه با اطرافیان رفتار نمی کند ، به او کمک شود . از آنجا که وی سرد مــزاجی را نـــاراحتی اصلی خویش معرفی می کرد ، تمریناتی به او ارائه شدند تا با این بیماری مقابله کند . در هفته های اول درمان او متوجه شد که تغییراتی در رفتار جنسی او به وجود نیامده است ، تا اینکه در بیان دقیقتر یک شرح حال ، متـوجه شده بود که در 4 سالگی یک تجاوز جنسی به او شده بود و وی مدتها بود که آنرا فراموش کرده بود . بنابراین ، تمرکز درمان به جای از بین بردن علامت بیماری ، به سمت و سوی بررسی شخصیتی وی متوجه گردید و درایــن زمینــه هیپنــوتیزم پذیری بسیار زیاد بیمار به ما کمک می کرد . به زودی برای ما مشخص شد که ترس او دراین مورد که دوباره مورد تجاوز قرار بگیرد ، بــاعث می شود تا از تمام مـــردها دوری گزیند ، تا آن اندازه که به طنز بــه ما گفت بـــا شوهـــرش روابط « برادرانه ای » دارد . او بنابه گفته ی خودش ساعتها به خیال پردازی و تصویر سازیهای ذهنی می گذرانید و درایـــن شرایط او به این احساس می رسید که وی آن چیزی که دوست دارد بوده باشد ، نیست . در مسیر درمان ، مـا کوشش کردیم تا این خیالبافیهای او را کنترل کنیم و هدفهایی را برای او مشخص کنیم که روابط بین فــردی وی بــا دیگران بهبودی یابد . به تدریج او کمتر گوشه گیر شد و خیلی کمتر در برابر دیـگران حالت دفـــاعی به خــود می گرفت . در گزارشهای او مشخص شد که روابــط جنسی او خیــلی بهتر شده است و به این نتــیجه گیری رسیـــده است که فرد گرم تری هست . فیدبک یا جواب درمانی شوهرش هم باعث شده بود تا این احساس وی قوی تر هم بشود . پس از یک سال که به صورت هفتگی برای درمان به ما مراجعه می کرد ، تمام ترسهای او از بین رفتند و دراین احوال با کنترل وزن ، اندام متناسب تری هم پیدا کرد .

دراین مورد ، نگرش حذف علامت نتایج مثبتی را ببار نیاورد ، درحالیکه پس از آن کندوکاوهایی در شخصیت بیمار ، نتایج دلخواه به دست آمدند و با تسلط سوژه بر ظرفیت هیپنوتیزمی خودش و برقراری روابط مثبت با کسانیکه در زندگی وی مهم بودند ، این موفقیتهای درمانی حاصل گردیدند . انتظارات اولیه این خانم که باید برای او کارهایی انجام داده شود ، با تلقینات هیپنوتیزمی و تقویت مطالب مطرح شده درشرایط خلسه برای کنترل وزن مؤثر واقع نشد ، شاید علت آن عدم آموزش خود هیپنوتیزم دراین مرحله بود . زمانی که او از عدم پیدایش نتایج درمانی درمراحل مقدماتی اظهار نارضایتی کرد ، پس از این عدم رضایت ، ما شروع به بررسی علت اینکه او چرا تمایل دارد که از افراد فاصله بگیرد ، پس از شناسایی علت این احساس و رفتار ، او تغییرات مثبت متعددی را در زندگی به دست آورد .

بنابراین ، هیپنوتیزم چه یک جلسه به اضافه روانکاوی و یا چند جلسه بوده باشد ، درتمام موارد آموزش خود هیپنوتیزم بسیار مهم است . آموزش هیپنوتیزم به بیمار افزایش اعتماد به نفس می بخشد و به او این امکان را می دهد که همراه پزشکش بر شرایط محیطی مسلط شوند و به موفقیتهای درمانی خیلی بیشتری برسند .

القای خلسه ی هیپنوتیزمی

با به کار بردن روشهای استاندارد یا متعارف برای القا یا ایجاد خلسه ی هیپنوتیزمی که درمقدمه آن شامل طرح پرسشهایی در ارتباط با پاسخهای فیزیولوژیک ، رفتاری و پدیده شناسی یا فنومنولوژیک می شوند ، تأثیرات متفاوت و متنوع هیپنوتیزورهای مختلف درایجاد ترانس به یک حداقلی می رسد و ظرفیت خلسه ای یک سوژه را به صورت قانونمندی می توان اندازه گیری یا مشخص کرد . نگرش استاندارد شده ی ما در بخش 3 این کتاب شرح داده شده است . دلیل پردازی برای لزوم و مفید بودن تست های بالینی در نحوه ی کاربرد و امتیاز دهی در بخش 4 آمده است . باری ، هر روش القای خلسه ویژگیهای خود را دارد که اهمیت چندانی ندارند ، در اینجا به شرح 3 مضمونی می پردازیم که دارای جذّابیت و اهمیت زیادی هستند .


AURA یا حال و هوای سوژه

حال و هوای سوژه یا AURA مجموعه ای از انتظارات و نگرانیهای سوژه است که او همراه خــود به جلسه یــا صحنه ی هیپنوتیزم می آورد . این نکته می تواند به عنوان یک عامل افزایش دهنده و بالا برنده زمینه ی هیپنوتیزم پذیری و بیانجامد و به بیمار کمک کند و به او این امکان را بدهد که معتقد شود که هیپنوتیزم درمانی می تواند به صورت موفقیت آمیزی مشکلات بسیار مهمی را در زندگی او حل کند .

من ( H.S. ) برای دیدار از یک بخش بیمارستانی دعوت شدم ، تا یک بیمار را که دچار پاراپلژی هیستریکی[13] شده بود معاینه و معالجه کنم . او درمانهای مختلف و متعددی را آزمایش کرده بـود که هیچکدام نتیجه ای ببار نیاورده بودند و دراین شرایط و به امید یک روش آخر ، با اشتیاق و التهاب منتظر این ملاقات بود . این ویزیت طوری برنامه ریزی شده بود که درحضور عده زیادی از پزشکان برگزار گردد . ولی او عضو یک فرقه ی مذهبی بسیار متعصب و قشری[14] بـــود و برای انجام درمان دراین روز با یکی از رهبران مذهبی خودشان مشاوره کرده بود و او جواب داده بود که اگر با عظمت و درخشش الهی ، امید می رود که او در روز SABBATH شفا پیدا کند ، مانعی ندارد . با این مقدمات ، او با ویلچر وارد فضای پرابهت سالن سخنرانی شد و در 6 متری من متوقف گردید . حتی پیش از اینکه بیشتر از یک معــرفی کوتـاهی صورت بگیرد ، او در ویلچرش بلند شد و خیلی راحت از آن خارج گردید و آرام به طرف من حرکت کرد تا خودش را به من معرفی کند . دراین مـورد ، ( اورا ) یا حال و هوای ذهنی او آنقدر نیرومند و عمیق بود که برای درمان او حتی ، به یک القای خلسۀ تشریفاتی هم نیازی نبود . او را به تنهایی کافی بود که نه تنها وی را به یک حالت خلسه خـود به خودی بکشاند ، بلکه برای او عکس العمل درمانی مورد نظر را هم پدید آورد .

برعکس ، زمانی که یک پزشک جوان با تجربه ی کم و اضطراب به علت داشتن انتظارات زیاد به طرف یک بیــمار بـستری در بخش می رود و به او اعلام می کند که : « من می خواهم ترا هیپنوتیزم کنم » بیمارِ آماده نشده ممکن است پیش خودش فکر کند که : « مثل اینکه امروز حال دکتر خوب نیست ! » واضح است که دراین شرایط اورا یا حال و هوای سوژه درحداقل و صفر قرار دارد .

برای نشان دادن یک نوع اینتر فرانس منفی در زمینه ی استعداد هیپنوتیزم پذیری سوژه که درآنـها انتظارات منفی بیــشتری را برمی انگیزاند ، زمانی است که ما با سوژه هایی روبرو شویم که توسط هیپنوتیزورهای صحنه به آنها القا شده است که آنان هیپنوتیزم پذیر نیستند . ولی زمانی که توسط ما با طرح القای خلسه یا HIP مورد سنجش قرار می گیرند ، مشخص می شود که از هیپنوتیزم پذیری بالایی هم برخوردار هستند . درشرایط مطب پزشکان ، برعکس شرایط هیپنوتیزم نمایشی و بر روی صحنه ، دراینجا هم احترام بیشتری به سوژه داده می شود و هم خیلی کمتر مورد تحکم و سرکوب قرار می گیرد و محیط با آرامش خیلی بیشتری همراه است .


تقویت و افزایش قابلیت یا ENHANCEMENT

شرایطی که درمحیطی تدارک دیده می شوند که القای خلسه ی هیپنوتیزمی صورت بگیرد ، خواهی نخواهی یک جزء یا ترکیب فیزیولوژیک هم دارد که بایستی بخوبی شناخته شود و افزایش داده شود . به این ترتیب قدرت پذیرش طبیعی هیپنوتیزم در سوژه ازدیاد پیدا می کند . برای مثال ، اگر از سوژه ای خواسته شود که بر روی لکه مدادی تمرکز کند ، این موضوع قابل پیش بینی است که وی پس از مدتی دوبینی پیدا کرده و یک نقطه را دو نقطه می بیند ، سپس یک نقطه و دوباره دو نقطه را مشاهده خواهد کرد . به این ترتیب به تدریج خستگی در چشمها و پلکهای سوژه ازدیاد پیدا کرده و زمینه را برای ارائه تلقینات بعدی آماده می کند که مثلاً بگوید : « همانگونه که تو به این نقطه نگاه می کنی ، پلکها سنگین و سنگین تر ، چشمها خسته و خسته تر می شوند و پلکها آنقدر خسته و سنگین می شوند که برای توخیلی سخت می شود که چشمانت را باز نگهداری ، بنابراین آنها آنقدر سنگین می شوند که تو به آنها این اجازه را می دهی که بسته شوند . » [ و بسته بمانند ] . به این ترتیب هیپنوتیزور خیلی ساده و طبیعی مراحل یا سکانس های فیزیولوژیک را شناسایی ، مشاهده و اعلام می کند و این امکان را فراهم می آورد که بیمار یا سوژه درهماهنگی با آنها قرار بگیرد و با قبول این تجزیه و تحلیهای معقول و موجه ، به این نتیجه گیری ذهنی برسد که این اتفاقات براثر پیامهای سوژه پدید می آیند .

این تکنیک با افزایش قابلیت القای خلسه ، فقط یکی از تعداد زیاد روشهایی است که هیپنوتیزم درمانگران با کاربرد پدیده های فیزیولوژیک ، هم انگیزۀ سوژه را افزایش می دهند و هم او را برای همکاری و تمرکز بیشتر و توجه به بدنش برای کشف قابلیتها و به حرکت آوردن انتظارات روان شناسانه و فیزیولوژیک ، با هدفِ به حد اعلا رسانیدن پذیرش هیپنوتیزمی هدایت کند . دکتر میلتون اریکسون بخصوص در تقویت پدیده های فوق استاد بود و برخی از سوژه ها دراین جریان به صورت ناگهانی به خلسه وارد می شدند .

PLUNGE یا فرو رفتن سریع به خلسه

فرو رفتن ، پریدن و یا شیرجه رفتن ، لحظه یا شرایطی است که فرد از اوج هوشیاری جستجوگر یا پیمایش گرِ خود ، به حداکثر ظرفیت خلسه ای خویش سقوط می کند . این واقعه می تواند توسط هر تکنیک القای خلسه که سوژه را تشویق می کند که توجه ی خود را به بهترین صورتی متمرکز سازد ، صورت بگیرد . با حداکثر تمرکز بر روی یک حس خاص ، سوژه توجه خود را که مخلوطی از ادراک جسمی و محیطی است ، منفک می سازد . بنابر این درجدال بین آگاهی محیطی و آگاهی مرکزی یا نقطه ای ، فرو رفتن سریع نمایانگر تمایل دلخواه به تمرکز نقطه ای است که همگام و همراه آن کاهشی در آگاهی نسبت به محیط هم پدید می آید . این حالت فرو رفتن شبیه به زمانی است که شما درحالتی که در مبلی قرار گرفته اید ، احساس شناور بودن یــا معلق گردیـدن در فضای بالای مبــل را پیدا می کنید . یک احساس سبکی دردست و یا پیدایش حس سنگینی درآن و از دست دادن و رها کردن عوامل حواس پرت کن محیطی .

شواهد بسیار زیادی در کتابها و مجلات پزشکی وجود دارند که نشان می دهند برخی از افراد به صورت مداوم خیلی سریعتر به حالت خلسه وارد می شوند و این مطلب را اندازه گیریهای متعدد و متفاوت نشان داده اند [ هیلگارد 1965 و مورگان 1974 ] . تقریباً حتی دریک شرایط ثابت ، با همان اورا و افزایش پسیکوفیزیولوژیک ، طبیعت و خصلت فرو رفتن درشرایط خلسه در هر فردی نسبت به دیگران متفاوت است و این مطلب انسان را به یاد سخنی از سقراط می اندازد که گفته است : « جستجو کردن و یادگرفتن همه خاطره اند . » زمانی که یک خلسه ی هیپنوتیزمی در شرایط عادی پیدا می شود ، با تکیه به ظرفیت ذاتی فرد شکل می گیرد . این استعداد یا زمینه در ارتباط و موازی با نوع روش القا ظاهر می شود و ممکن است گاه به گاه حتی دریک فرد کیفیت یا کمیت آن تغییر پیدا کند . از لحاظ بالینی ، بهترین تعمیم و مفیدترین نوع آن این است که تصور کنیم که تنوع در جوابگویی به انواع القای خلسه ، به علت اختلاف در ظرفیت هیپنوتیزمی افراد است . آنچه که فرد در لحظات فرو رفتن به خلسه احساس می کند ، تجربۀ کاملاً جــدیــدی نیست ، بلکه بازیافت تجربه هایی است که او قبلاً داشته و می دانسته است .

امید می رود که درمسیر استراتژیهای درمانی خوب ، سوژه ها بتوانند استفاده ی بهتری از ظرفیت خلسه ای خود ببرند و یا ترتیب دهند . هر فردی قادر است که تجربه ی جا به جایی بین توجه ی مرکزی و محیطی را داشته باشد . باری ، تجربه ی هیپنوتیزمی یک تجربه ی بی نظیری است که از طریق جابه جائی به سمت و سوی توجه ی مرکزی درجواب به یک علامت صورت می گیرد .

هم ظرفیت هیپنوتیزم پذیری و هم پدیده هایی که با آن همراه هستند ، بنظر می آیند آن چنان ساختاری ثابت و کیفیتی مستحکم دارند که اسطوره هایی بر عملکرد نوروفیزیولوژیک آن صحه می گذارند و برخی بر آموزش آن در دوران کودکی اشاره دارند که مانند نقش بر سنگ ، مدتها به خوبی باقی می ماند[15] . برخی از پژوهشها به نقش بارز ارثیت یا ژنتیک درهیپنوتیزم پذیری اشاره دارند . ( دوک 1969 ، مورگان 1973 ) و برخی از محتویات خلسه ، خاطراتی هستند که در دوران کودکی بر ذهن نقش بسته اند ( هس 1959 ) . آنچه که درکودکی بر لوح ضمیر نقش می بندند از آموزشهایی که درکلاس و مکتب به صورت گروهی آموخته یا کسب می شوند ، لااقل در 4 حوزه و زمینه با یکدیگر متفاوت هستند :

1 ـ درآموزشهای گروهی یا کلاسیک ، آنچه که جدیداً آموخته یا تکرار شده باشد ، بهتر درذهن می مانند ، ولی در معلوماتی که در دوران کودکی بدون شرکت درکلاس و مکتب به دست آمده باشند ، هرقدر که مهمتر بوده باشند ، بهتر در ذهن می مانند .

2 ـ در آموزش کلاسی ، محرکات دردناک و تنبیهی موجبات بیزاری را فراهم می آورند ، درحالیکه درتعالیمی که درمتن زندگی در کودکی حاصل می شوند ، این سختی ها به تأثیرگزار شدن تجربیاتِ حک شدنی در ذهن می افزایند .

3 ـ در آموزشهای گروهی ، تشخیص و تمیز سریعتر صورت می گیرد و نتایج آنها بیشتر باقی می مانند ، بخصوص درشرایطی که جلسات درس با جلسات استراحت یا تفریح همراه شده باشد . در آموزشهای خود به خود دوران کودکی ، فراگیری درشرایط مستمر و بدون استراحت بهتر صورت می پذیرد .

4 ـ داروهایی مانند مپرو باماتها باعث می شوند که در برخی از حیوانات ـ مانند جوجه مرغابی ها و جوجه اردکها ـ بهتر اختلاف رنگها را از مواقع عادی تشخیص دهند ، درحالیکه همین دارو درشرایطی که معلومات به صورت خود به خود درذهن حک می شوند ، قابلیت فراگیری را کاهش می دهند .

بنابراین ، این آزمایشها عواملی را مشخص می کنند که بین دو شکل اصلی در آموزش تفاوتهای اساسی وجود دارند و برهر یک از آنها قوانین خاصی حکومت می کنند . این تفاوتها آن اندازه اساسی هستند که انواعی از آمـوزش که به صورت خــود به خــود درذهن حک می شوند ، می توانند پایه و اساس تعالیمی متفاوت قرار بگیرند که رشد و تکامل شخصیت بر پایه و اساس آنها بهتر و برتر از آموزشهای کلاسیک مدون یا علم مدرسه ای صورت می گیرند . با هدفی که ما در پیش داریم ، تعالیمی که در گــذر زمــان در انـسان در مغز حک می شوند ، درست مانند آن شکل از کپی برداری رفتاری که در پرندگان مشاهده می شود نیست ، ولی به نظر مفید می آید که دراینجا به بیان این طبقه بندی و تفاوتها بپردازیم ، زیرا در آموزشهای گروهی یا کلاسیک به این موارد اشاره ای نمی شود و یا به خوبی شرح داده نمی شوند .

واضح است که تمام حیوانات به صورتی آموزش می بینند که می توان آنرا حک شدن در ذهن تلقی کرد ، همینطور روندهای گروهی هم در این فراگیریها وجود دارند . حتی رفتارهایی که به صورت سنتی ، ذاتی و غریزی انگاشته می شوند ، دراین زمان با عنوان نوعی از آموزشهای خاصِ فرد به فرد یا مادر به فرزند می توانند تلقی شوند که در دوره ای خاص از اوایل دورۀ زندگی صورت می گیرند . روند رسوخ فرهنگی که درکودکان پیش از اینکه به خوبی صحبت کردن را یاد بگیرند پدید می آید ، اکثراً درطیـف حک شدن ذهنـی صورت می گیرند . این مطلب شایان توجه و تعمق است که بر روی آن پژوهشهای بیشتری صورت بگیرند تا مشخص گردد که برخی از ویژگیها مانند قدرت پذیرش خیلی زیادتر و دقیقتر در تجربیات مربوط به خلسه که در حلقه های عارفانه حاصل می شوند ، در نتیجه ی برخی از ادراکات یا تجربیات حک شونده ی ویژه است ، یا نه ؟

به صورتی خاص ، برخی از تغییرات و تبدیلات که خصلت حسی ـ حرکتی دارند و از ویژگیهای زمان خلسه یا ترانس هستند ، تشکیل یک نوع خاص از زبان یا صحبت کردن را می دهند که برای برخی از افراد معنی دار هستند و برای دیگران مانند یک زبان بیگانه هستند . این زبان با تفکرات بدوی[16] ، کهنه[17] و هنوز منطقی نشده[18] صورت می گیرد و بیشتر مانند زبان ناخود آگاه و یا زبان رؤیاها می باشد و ادراک آنها به خوبی تشخیص داده نمی شوند . یک فایده یا ارزش مشخص کردن این شکل از تفکر که با نوع متداول و پیشرفته آن متفاوت است ، این است که ممکن است به ما در درک و فهم انواعی از درمانها کمک کند که در بخش 20 از این کتاب[19] درشرح استفاده از هیپنوتیزم در درمان اختلالات استرسی حاد ، PTSD و گسیختگی با شرح و تفصیل بیشتری شرح داده شده است . حالت خلسه ممکن است نمایشگر نوعی ظرفیت و قابلیت فرد در برگشت به بنیانها و پایه های اولیه فراگیری ، با اولویت دادن به منطقِ تجربه و حس کردن ، بیشتر از فکر کردن بوده باشد .

سیرقهقهرایی در زمان

بـرخی از افـرادی که دارای درجـات بالایی از هیپـنوتیزم پذیری هستند ، درشرایط خلسه موفق به تجربه ی سیر قهقرایی در زمـان می شوند ، به این ترتیب که آنان قسمتی از زندگی گذشته خود را دوباره زنده می کنند ، و طوری عمل می کنند که گویی آنان در این لحظه ، در آن زمان هستند . مثلاً درشرایط برگشت به 2 سالگی آنها به پرسشها با همان لغاتی جواب می دهند که در 2 سالگی می دانسته اند و به این ترتیب دانش و دستاوردهای سالهای بعد از 2 سالگی را که بعد از آن زمانها آموخته بودند ، بنظر می آید که فراموش می کنند یا فراموش کرده اند . برخی از افرادی که درسیر قهقرایی در زمان به سنین حدود 6 ماهگی رسیده اند ، به مرحله یا دوران بی کلامی می رسند و در آزمایش ، برخی از رفلکسهای عصبی را که مشخصه رشد و نمو نسبی سلسله اعصاب دراین سنین در نوزاد است [20] ، نشان می دهند و در غلغلک دادن ، درست مانند کودکان خنده می کنند . در بسیاری از این افراد لایه های شناخته شده و ناشناخته ای از خاطرات وجود دارند که مانند لایه های کشف شده توسط باستان شناسان از یک شهر باستانی هستند . این رفلکسها و شواهد هیجانی کودکانه در ناخود آگاه آنها به صورت ذخیره باقی مانده است و دربرخی از افراد به کمک هیپنوتیزم می توان به آنها دسترسی پیدا کرد [ هـ . اشپیگل و همکاران 1945 ] همانطور که درمثال زیر مشاهده می کنید .

یک مرد 25 ساله دریک جلسه هیپنوتیزم شده بود تا سیرقهقرایی درزمان به کمک هیپنوتیزم را نشان دهد . زمانی که او به سالهای مختلف عمرش رجعت داده می شد ، با هیچ مشکلی مواجه نمی شد و به خوبی برنامه های مورد انتظار را اجرا می کرد ، تا زمانی که به او گفته شد که به دوازدهمین جشن تولدش برگردد . زمانی که درمورد سنش از او سؤال شد ( همان گونه که درمورد سنین بالاتر پرسش شده بود ) او با مقداری اضطراب و تنش با این پرسش برخـورد کرد ، ولی جوابی نداد . زمانی که برای دریافت یک جواب تأکید و تکرار به کار رفت ، وی با حالت تحیـر سرش را بــه اطراف می چرخانید و درنهایت لغتی را می گفت که مانند ؟ VAS به نظر می آمد . پس از مـدتی مشخص گردید که درایـن محدوده زمانی از عمر متوجه مطالب به زبان انگلیسی نمی شده است و بـه زبــان آلـمانی واژه ؟ VAS را می گفته که معادل با ؟WHAT در زبان انگلیسی است . دراین زمان به کمک یک فرد دیگر که زبان آلمانی می دانست ، کمی با او صحبت انجام گرفت . دراین شرایط به نظر می آمد که وی کاملاً به آن دوران برگشته و یــا آن دوران کــاملاً برای وی زنده شده است ، بنابر این مصاحبه و آزمونهای مورد نظر به خوبی برگزار شدند . این مترجم تا زمان جشن سیزدهمین سال زندگی او مورد نیاز بود . در 13 سالگی او از وین به ایالات متحده مهاجرت کرده بود و تا زمــان بـــرگزاری ایـن مصاحبه که در 25 سالگی وی بود ، در این کشور زندگی می کرده است . او به زبان انگلیسی فصیح و روانی انگلیسی یا آمریکایی را بدون لهجه صحبت می کرد و کمترین آثاری از زبــان آلمانی در نــحوه ی صحبت کــردن وی مشاهــده نمی شد . در محدوده ی سالهای 13 سالگی در تکلم و درک هر دو زبان اشکال داشت و در سنین پائین تر نــه تنــها آلمانی را به خوبی صحبت می کرد ، بلکه روش نگارش او از انگلیسی به آلمانی تغییر می کرد که تفاوتهای بارزی بـــا حروف الفبای انگلیسی یا آمریکایی داشت . در سنین 13 تا 18 سالگی که با دقت بیشتری با او صحبت می شد ، بــه تدریج چگونگی صحبت کردن وی به زبان آمریکایی بهتر و بهتر می شد و لهجه آلمانی در نحوۀ سخــن گفـــتن وی کاهش پیدا می کرد .

به صورت بسیار جالب و شگفت انگیزی با وجود اینکه در سنین کمتر از 13 سالگی به مترجم نیاز داشت ، ولی کاملاً

مشهود و معلوم بود که در این سالها او درمصاحبه با ما زبان انگلیسی را به خوبی می فهمید و بدون کمترین اضطراب و اشکالی در برگزاری یک شکل خاص ارتباطی به شکل غیرزبانی ـ و با حرکات بدن ـ به آنها جواب می گفت . بـرای مثال ، زمانی که در سن 10 سالگی او ، به وی گفتیم : « زمانی که من پیشانی ترا لمس می کنم ، چشمان تو بسته می شوند و تو به 6 سالگی بر می گردی و آنچه که دراین شرایط می بینی ، مراسم جشن تولد تو در 6 سالگی است. بدون هیچ شائبه و تردیدی به این تلقینات جواب درست داد . دوباره در زمانی که او 6 ساله بود ، به زبــان انگلیسی از او پرسیده شد : « تو چند ساله هستی ؟ » او دوبــاره سرش را کمی به اطراف با گیــجی و حیــرت حرکت داد و

درنهایت فقط گفت : « ? VAS »

این مورد ، طبقه بندی خاطرات به صورت دوگانه یا دو کانالی را سیر قهقرایی در زمان وجود دارد ، نشان داده است که گاهی مشخصات دو کانونی درشرایط خلسه هم مشاهده می شود . دراین شرایط ، هم سوژه جهان یا محیط را به همان صورتی دوباره زنده کرده که در 12 سالگی در آلمان وجود داشته و هم در متن و بطن همان زمان وقوع پیدایش خلسه را که در ساختار 25 سالگی با تسلط بر زبان انگلیسی هم وجود داشت یا وجود دارد . این وضع که برای ما خیلی عجیب جلوه می کند ، به نظر می آید که برای سوژه نه تنش آمیز بوده و نه معما گونه و او به راحتی و سادگی این شرایط را پشت سر گذاشته است .

به دلایلی که هنوز روشن نیست ، برخی از افراد ممکن است انواعی از حقانیت مطالبی را که قبلاً قبول داشته و یا به آن گونه فکری را تصور می کرده ، در زمانهای دیگر هم حفظ کرده تا در برخی از مراحل بحرانی و سخت به آنها مرتبط شود که برخی از تجربیات سنسوری موتور از این گونه هستند . درحالیکه برخی از افراد این موارد را از دست می دهندو یا آنچنان این ظرفیت های پیش شناختی تحول و تغییر پیدا می کنند که دیگر برای خود آنها هم قابل شناسائی نیستند . درهر تــجربه ای ، شدت ظرفیت خلسه ایــن مــوضوع را مطرح می سازد که تماسی با تجربیات اولیه برقرار شده است . اهمیت خاطرات حک شده به اهمیت موضوعی آن مطلب بیشتر بستگی دارد ، نه به تازگی دورانی که اتفاق افتاده است .

برخی از وقایع حک شده که ارتباط با آنها بسیار دردناک و یا از لحاظ حسی بسیار پرحجم است ، نشان می دهد که برخورد کردن یا تلنگر زدن به برخی از حوادث و وقایعی که زود تشکیل شده اند ، درشرایط عادی اثری بر روی زندگی فرد ندارند ، مگر اینکه اختلالاتی در عملکردها سیستم های روانی و یا نورولوژیک فرد به وجود آمده باشد . این مطلب زمانی که ما در بخش 5 به افراد دارای مساله بپردازیم ، بهتر و بیشتر روشن می شوند افرادی با مساله ی آپولینی ، اودیسه ای و دیونیسین . دراین موارد سوژه ها در شرایط خلسه زبان خاصی را ارائه می دهند که شامل شکل خاصی از زبان محاوره است که در فرم زبانی شناخت عادی ما وجود ندارد .

خـــلاصه

هیپنوتیزم دراساس یک حالت برانگیختگی روان شناسانه ـ فیزیولوژیکی است که با تمرکز توجه ی کانونی و یا قدرت پذیرش بیشتر با از دست دادن نسبی آگاهی محیطی مشخص می شود . ظرفیت این حالت در بین افراد جامعه متفاوت است و معمولاً درتمام دوران زندگی پس از دوران بلوغ ثابت باقی می ماند . این استعداد یا قابلیت ممکن است ویژگیهای ژنتیک داشته باشد و یا در اوایــل نــوزادی آموخته می شود . این حالت می تواند به یکی از 3 صورت زیر برانگیخته یا ایجاد شود :

* به صورت خود به خود

* درجواب به سیگنالی که از فرد دیگری دریافت می شود [ هیپنوتیزم عادی ]

* درجواب به سیگنالی که توسط خودِ فرد به خودش ارائه می شود « خود هیپنوتیزم »

یک خلسه ی خود به خود ، می تواند به صورت درونی هم ایجاد شود [ مثل چرتها یا رویاهای روزانه ، حالت گریز مرضی ] این قسمتها در بخش اول ، خلسه هایی که به صورت خود به خود پدید می آیند و اسطوره های مربوطه شرح داده شدند . همچنین آنها ممکن است براثر یک علامت یا اشاره خارجی پیدا شوند [ مثلاً ترس ، اغوا ، تمرکز بسیار شدید ] . معمولاً فرد از زمان و نحوه ی ورود و خروج از این حالتِ خلسه آگاهی ندارد ، بنابر این فاقد یک ساختار مشخص و نظم معین است . بنابراین ، ممکن است فردی چنان در مشاهده ای یا نمایشی مستغرق شود که از حضور خویش و اتمام آن برنامه ، آگاهی دقیقی نداشته باشد .

به صورت عادی ، آنچه که هیپنوتیزم متداول نامیده می شود ، از خلسه ی خود به خود به این علل متفاوت است که ساختار و برنامه مشخصی دارد و درمجموع یک شکل بین انسانی از ارتباط است . دراین جریان سوژه یک حالت حساس بودن و قدرت پذیرش داشتن را نسبت به هیپنوتیزور حفظ می کند . از لحاظ فنی ، یک خلسه ی معتبر یا درست ، مراسمی است که با آگاهی و برنامه ریزی قبلی توسط فردی به نام هیپنوتیزور پدید می آید و با یک اشاره یا عبارت هیپنوتیزور خاتمه می یابد .

از طریق HIP که یک تشریفات القای خلسه است ، عامل معمولاً ظرفیت هیپنوتیزم پذیری سوژه را اندازه گیری می کند و درهمان شرایطی که به انجام این کار مشغول است ، ترتیبی می دهد که سوژه هم این حالت خاص از آگاهی را تجربه کند . همینطور عامل در مواردی که لازم و مقتضی بداند ، می تواند به سوژه نحوه ی گرایش و گذار را به صورت آگاهانه آموزش دهد . خود هیپنوتیزم می تواند از طریق آموزش و یا به شکلی غریزی ، شهودی و یا ذاتی برای او کشف شود . این حالت می تواند توسط سوژه ایجاد و توسط خودِ او خاتمه پیدا کند .

درحقیقت تمام هیپنوتیزمها یک شکل از خود هیپنوتیزم هستند . درشکل عادی یک خلسه ، یک فرد به صورت مستمر توجه ، تمرکز و قدرت پذیرش خود را نسبت به یک علامت درونی و یا علامتی که از سوی دیگری می آید ، معطوف می سازد و تمرکز خیلی شدیدتری نسبت به یک جهت پیدا می کند .



[1] . ATTENTION توجه ، توانائی و حاضرالذهن بودن شخص نسبت به محرکی خاص ، بدون تحت تأثیر قرار گرفتن توسط تحریکات جانبی و محیطی

[2] . RECEPTIVE پذیرا ، منفعل

[3] . ABSORPTION دقت و توجۀ زیاد به یک چیز یا یک اندیشه به بهای بی توجهی به اشیاء و اندیشه های دیگر . ممکن است مفهوم مثبت داشته باشد و به جذبه و تمرکز سازنده مربوط باشد ، ممکن است جنبۀ منفی هم داشته باشد و به گسستگی از واقعیت منجر شود .

[4] . DISSOCIATION تجزیه : جدا شدن گروهی از فرآیندهای روانی از بقیۀ دستگاه روانی . تجزیه به طور کلی یعنی فقدان روابط متقابل بین گروههای مختلف فرآیندهای روانی و درنتیجه عملکرد تقریباً مستقل گروهی که از بقیه جدا شده است ...

[5] . SUGEESTION تلقین ، پیشنهاد فرآیند تشویق کردن یا وادار ساختن کسی برای رفتار کردن به گونه ای خاص و پذیرفتن عقیده یا باورکردن چیزی معین به طریق غیرمستقیم . این اصطلاح زمانی به کارمی رود که برای ایجاد تغییر مطلوب ، از زور ، ارعاب ، مشاجره و تلقین استفاده نشده باشد .

[6] . TELLEGEN & ATKINSON ( 1974 )

1 ـ دراین شرایط ، برخی از هیپنوتیزورهای نمایشی بلند یا فقط داد می زنند : « بخواب ! » و در هیپنوتیزمهای سریع بسیار مؤثر است . برای اولین بار یک راهب پرتغالی با نام آبه فاریا با ظاهری مرموز که دیگران خیال می کردند او تازه از هند آمده ، با نگاه با چشمان گیرایش اگر به یک جمع 5 نفرنهیب یا فریاد می زد بخواب ! لااقل 3 نفر ازآنها به حالت خلسه می رسیدند .

1 ـ این افراد دارای زمینه ی هیپنوتیزم پذیری بسیار بالایی هستند که بعدها به شرح موضوع می پردازیم .

1 ـ درحدود 20 سال پیش و درشرایطی همراه با آقای دکترپرویز روزبیانی دوره های آموزش هیپنوتیزم را درمحل تــالار ســازمان نظام پــزشکی اداره می کردیم ، یکی از دانشجویانی که در دورۀ آموزشی هم شرکت نداشت ، با علاقه و پشتکار زیاد در اطراف آقای دکترروز بیـانی می چرخید و مشــتاقانه و بی صبرانه درخواست می کرد که آقای دکتر روزبیانی او را هر چه زودتر هیپنوتیزم کند .

اصرار و سماجت او به اندازه ای زیاد و غیرعادی بود که تقریباً نظم کلاس را به هم زده بود برای رهایی از این وضعیت ناراحت کننده ، دکترروز بیانی به او گفت : بر روی آن صندلی بنشین تا چند دقیقه بعد هیپنوتیزم بشوی . آن دانشجو با علاقه و عجله بر روی آن صندلی که نشان داده شده بود قرار گرفت و با درک نادرستی از عبارت دکتر که گفته بود برو روی آن صندلی بنشین تا چند دقیقه ی دیگر هیپنوتیزم بشوی ، بدون صحبتهای اضافی و بدون کاربرد تکنیکی ، او چند دقیقه دیگر خود به خود به حالت خلسه هیپنوتیزمی رسیده بود . [ خاطره ای از ر. ج ]

[10] . TRANSFERENCE انتقال : بطور کلی انتقال یا جابجائی هیجان یا نگرش عاطفی از یک فرد به فرد دیگری یا از فردی به یک شئی است . در روانکاوی ، جابه جائی احساسات و نگرشهای قابل انطباق بیمار به افراد دیگر و دراینجا به روانکاو . برای نخستین بار فروید به معنی احساسات و رفتار بیمار نسبت به روانکاو ، ترانس فرانس و ضد آنرا به کار برده است .

[11] . HYPNOTIC INDUCTION PROFILE ( HIP )

[12] . NIPPLE EFFECT

[13] . HYSTERICA PARAPLEGIA فلج 4 دست و پا به علت هیستری

[14] . FUNDAMENTAL BAPTIST

1 ـ اشاره به بیتی خاطره انگیز از زبان عربی که ترجمه آن چنین است .

علمی که در کودکی آموخته شود مانند نقشی است که برسنگ حک می شود

[16] . PRIMITIVE = بدوی ، مربوط به زمانهای اولیۀ تمدن ، انسان اولیه و ...

[17] . ARCHAIC کهنه ، باستانی ، قدیمی

[18] . PALEOLOGIC

4 ـ با توجه به حجیم بودن متن اصلی کتاب و متنوع بودن مطالب آن ، انتظار می رود که چند کتاب در ترجمۀ آن پدید آیند . همراه با این قسمت از کتاب ، کتاب یا بخش هیپنوتیزم درمانی پیشرفته درحال ترجمه است و قسمتهایی از آن ترجمه شده اند . [ ر . ج ]

[20] . GRASP AND ROOTING REFLEXES

 


با تشکر و سپاس از همراهی شما با وبسایت هیپنوتیزم ایران
همیشه با مطالب جدید در انتظار شما هستیم
من دکتر جمالیان هستم
و بازدید از کارنامه کاری اینجانب که حاصل سالها تحقیق و فعالیت اینجانب در زمینه هیپنوتیزم و روان درمانی می باشد باعث خرسندی است.

برای مشاهده می توانید از منوی وبسایت قسمت معرفی استفاده نمایید.

Jasmine Rose Profile

دکتر رضا جمالیان

با سلام در وبسایت هیپنوتیزم ایران تلاش بر بهبود و ارائه دستاورد های و تجربیات اینجانب در زمینه هیپنوتیزم درمانی و علوم مرتبط شده است.
امیدوارم همیشه همراه ما باشید.
 
создание веб сайтов в Коростене