ترجمه و تنظیم از : دکتر رضا جمالیان
اسطورۀ اریکسون درعلوم پزشکی و روان شناسی
MILTON HYLAND ERICKSON
میلتون هـ . اریکسون در 5 دسامبر 1901 درشهر ایوروم در ایالت نوادا متولد شد و در 25 ماه مارس 1980 در شهر فنیکس در ایالت آریزونا فوت شد و دراین 79 سال عمر به ترتیب با دوخانم به نامهای هلن و الیزابت ازدواج کرد .
میلتون اریکسون [1]یک روانپزشک آمریکایی بود که در رشته های هیپنوتیزم پزشکی و خانواده درمانی هم به عنوان متخصص شناخته می شد . او بنیانگزار و اولین پرزیدنت یا رئیس انجمن آمریکایی برای هیپنوتیزم بالینی و عضوی مؤثر در انجمن آمریکایی روان پزشکان ، انجمن آمریکایی روان شناسان و انجمن آمریکایی پسیکوپاتولوژیستها یا متخصصان روان شناسی مرضی به شمار می رفت . یکی از نکات برجسته در زندگی علمی او ، توجه و تأکید خاص وی به ضمیر ناخودآگاه به عنوان عاملی خلاّق و ایجاد کنندۀ راه حل است . او همینطور درتکامل و تعالی رشته هایی مانند درمانهای کوتــاه یا خلاصه ، طراح راهبــردهایی درخانواده درمانی ، سیستم های خانواده درمانی ، پیدا کنندۀ راه حل براساس درمانهای کوتاه یا خلاصه و بالاخره نورو ـ لنگوئیستیک پروگرامینگ یا NLP بسیار مؤثر و سازنده بوده است .

شرح حال یا بیوگرافی اریکسون
اریکسون همیشه دوست داشت که در قالب مثالهایی دربارۀ قدرتِ ضمیر ناخود آگاه صحبت کند . بسیاری از حکایات ، مطالب آموزنده و نکات مهمی در ارتباط با اریکسون ، درکتابی که توسط سیدنی روزن با
عنوانِ صدای من همراه تو حرکت می کند نوشته شده است .
دراین کتاب ، بسیاری از تجربیات شخص او هم در زمینۀ هیپنوتیزم و هیپنوتیزم درمانی در قالب اتوبیوگرافی نوشته شده است .
* * *
اریکسون درشهر لوول درایالت ویسکانسین در یک خانوادۀ متوسط مزرعه دار بزرگ شد و دوست داشت که مانند پدرش یک کشاورز بشود . او اختلالات زیادی در رشد و نمو از جمله دیس لکسیک یا اشکال مهم در سخن گفتن داشت و از کوری رنگ هم رنج می برد . او بالاخره برناراحتی خود در سخن گفتن فائق آمد و آنگونه که درکتاب تجربیات خود هیپنوتیزمی میلتون هـ . اریکسون نوشته شده ، او لحظات الهام گونه ای را تجربه می کرده که در آنها « درخشش های نور » و « لحظات خلاّقی » وجود داشته است .
* * *
درسن 17 سالگی او به پولیومییلیت یا فلج اطفال شدیدی دچار شد که او را به شدت فلج کرد ، طوریکه پزشکان به این باور رسیده بودند که او به علت این بیماری خواهد مرد . دریک شب بحرانی که او سخت ترین و شدیدترین مراحل این بیماری را می گذرانید ، یک تجربۀ خود هیپنوتیزمی تکوینی دیگری دراو شکل گرفت که اینگونه خود به شرح آن پرداخته است :
* * *
در شرایطی که آن شب بحرانی در رختخواب دراز کشیده بودم ، با نوعی دورشنوایی شنیدم که 3 نفر دکترهایی که به بالین من دعوت شده بودند ، دراتاق دیگری به پدر و مادر می گفتند که فرزند شما تا فردا صبح خواهد مرد . من از گفتۀ آنها به این علت بسیار عصبانی شدم ، زیرا فکر می کردم که چگونه یک انسان خودش را راضی می کند که به مادری بگوید که تا فردا فرزندش خواهد مرد . پس از لحظاتی مادرم به اتاق من وارد شد ، درحالیکه سیمای او آنقدر آرام بود که هرگز پیش از آن او را چنین آرام ندیده بودم . من از او خواستم که جالباسی کنار تخت مرا به گوشه ای بکشاند و آنرا با زاویه ای مجاور دیوار قرار دهد . مسلماً او درآن لحظه نمی توانست معنی و مفهوم حرفهای مرا بفهمد و احتمالاً به این نتیجه گیری رسیده بودم که من دارم هذیان می گویم . مسلماً فهم آن گفته های من برای هر فردی عجیب و غیرمنطقی جلوه می کرد ، ولی درآن زاویه و با کمک آئینه های درب جا لباسی و از طریق پنجره های شرقی اتاق مجاور ، از مسیر درب اتاقی که درآن خوابیده بودم ، من فـردا صبح می توانستم لحظات طلوع آفتاب را مشاهده کنم . مـن در آن زمـان احساس می کردم که شایسته است که من خودم را ملامت کنم ، اگر پیش از مرگ ، موارد بیشتری از طلوع آفتاب را ندیده باشم . اگر من استعداد اندکی در نقاشی داشتم ، به خوبی می توانستم دراین لحظه هم منظرۀ طلوع آفتاب را درآن وضعیت نقاشی کنم .
اشراق عارفانۀ اریکسون
گاهی دوستانم در تفسیر آن لحظات سخت و بحرانی ، اظهار می کنند که کوشش من برای مشاهدۀ یک طلوع دیگر آفتاب با توجه به احتمال وقوع مرگ زودرس براساس پیش بینی پزشکان چه معنایی می تواند داشته باشد و چرا من ادراکات خود را درآن لحظات یک تجربۀ اتو هیپنوتیزمی می نامم ؟ درحقیقت :
دربامداد روز بعد ، من طلوع آفتاب را به صورتی دیدم که گویی خورشید یا تودۀ نورانی بسیار بـزرگی تـمام
وسعت آسمان را پوشانده بود . درخارج از آن پنجره ، یک درخت بزرگ و یک صخره ی عظیم ، مقدار زیادی
از چشم انداز طبیعی و عادی مرا می پـوشانید ، ولی درآن صبح گویی من آنها را از میـدان بینایی خــود در
مسیر رؤیت خورشید حذف کرده بودم ؟ این دیدن انتخابی از قسمتهایی از میدان بینایی ، و آنــچه را که در
آن زمان عادی و طبیعی تصور می کردم ، باعث شده اند تا حالا آنها را رویت در شرایط دیگری از آگــاهی یا
ادراک خود هیپنوتیزمی بنامم . درآن شرایط درمیــدان بینایی خــودم هر چیزی غیر از منظرۀ بــالا آمـدن
خورشید را حذف کرده بودم . پس ازاینکه من به دیدار طلوع خورشید نایل آمدم ، آگاهی خــودم را از دست
دادم و برای مدت 3 شبانه روز در شرایط بیهوشی بودم . پس از اینکه از خوابی طولانی بیدار شدم ، از پدرم
پرسیدم که چرا آنها پنجره ، درخت و صخره ای را که در مسیر طلوع آفتاب قرار داشتند ، از بین برده اند ؟
بعدها به این نتیجه گیری رسیدم که در آن شرایط من آنقدر تــوجۀ خــودم را بر روی طلوع آفتاب متمرکز
کرده بودم که بقیۀ اجسام را درمسیر آن قسمت از فضا نادیده گرفته بودم .

پس از اینکه من دوران بحرانی بین مرگ و زندگی را پشت سرگذاشتم ، متوجه وسعت وحدّت نارسایی هایی شدم که پولیومییلیت دربدن من به جای گذاشته بود . در آن زمان پیش خودم فکر می کردم که از آن پس چگونه می توانم زندگی کنم . به یاد آوردم که من چند روز پیش در مجلۀ ملی کشاورزی مقاله ای نوشته بودم که عنوان آن این مطلب طولانی بود که : « چرا جوانان جوامع روستایی ، مزارع خود را برای رفتن به شهر ترک می کنند ؟ » من خیلی زود متوجه شدم که پس از ابتلا به فلج ، دیگر هرگز نمی توانم یک کشاورز خوب و فعال باشم ، ولی خودم را دلداری می دادم که شاید بتوانم یک پزشک برای ساکنان این منطقۀ روستایی بشوم .
هر چند به صورت ظاهر درجاتی از بهبودی را پیدا می کردم ، ولی همچنان درشرایط فلج گسترده ای در بستر افتاده بودم . از آنجا که به علت فلج تمام عضلاتی که در تکلم درگیر بودند از کار افتاده بودند ، سعی می کردم که روشهای ارتباط بدون کلام ، زبانِ بدن ، نوسان در آهنگ صدا و ... را آزمایش کنم ، ولی در برخی از موارد ، مخاطب درکی که از این وسایل ارتباطی من می کرد ، درست برعکس آن چیزی بود که من قصد بیان آنرا داشتم !
فلج گستردۀ حرکتی و حسی
من می دانستم که پولیو گرفته ام و انتظار داشتم که تمام عضلات من فلج شوند ، ولی بیماری درمورد من آنقدر شدید و گسترده بود که حتی قسمتهایی از اعصاب حسی من هم فلج شده بودند . درحقیقت من فقط می توانستم چشمانم را حرکت بدهم و دستگاه شنوایی من هم درست کار می کرد . من درشرایط قرنطینه درمزرعه با 7 خواهر ، یک برادر ، 2 والد و والده ، و یک بهیار تجربی قرار گرفته بودم . دراین شرایط به این مضمون فکر می کردم که چگونه ممکن است خودم را سرگرم کنم . به زودی من به این موضوع پی بردم که چگونه خواهران من در برخی از موارد می توانستند « نه » بگویند ، درحالیکه منظور باطنی آنها « آری بود » و چطور « آری » می گفتند ، درحالیکه منظور آنها « نه » بود. به این ترتیب درگذر زمان من مطالب زیادی در زمینه های زبانِ بدن و مکالمۀ غیرکلامی را یاد گرفتم . دراین زمان به رفتارهای کودک شیرخوارۀ خواهرم دقیق می شدم که داشت آهسته آهسته سینه خیز رفتن را یاد می گرفت و پس از مدتی بالاخره می توانست بر روی پاهایش به ایستد و راه برود . من شاهد سختی هایی بودم که این کودک می بایست از سینه خیز رفتن تا مرحلۀ ایستادن بر روی پاها و راه رفتن را بیاموزد .
حالا ادامۀ داستان را به نقل از شرح حال نویسی های دیگران از اریکسون ادامه می دهیم :
او [ اریکسون ] شروع به یاد آوردن « خاطرات بدنی » در زمینۀ نحوۀ فعالیت عضلات بدنش کرد . او به تدریج توانست تا حدودی
کنترل بر بدن از جمله عضلاتش را به دست آورد ، تا آن حد که می تــوانست صحبت کند و کمی دستهایش را حرکت دهد . او
هنوز نمی توانست راه برود ، ولی درست دراین زمان تصمیم گرفت که با قایق سواری آموزش بیشتری به عضلات بدنش بـدهد و
حرکات زیادتری را انجام دهد .دراین زمان او دست به انجام حرکتی زد که تـصورش هم مشکل است . او بـا سوار شدن
به یک قایق از نوع CANOE و با مقدار اندکی پول ، هزاران مایـل قایق سواری کرد و گاه بـه مسافرکشی و حمل
بار هم برای کسب هزینۀ روزمرۀ خودش می پرداخت . پس از این سفر طاقت فرسا او دیگر می توانست با تکیه بر یـک عصا و یا یک چوبدستی راه برود . این روش بسیار سخت و طاقت فرسا با نام تکنیک اریکسونی به عنوان یک روش درمانی شناخته شده است .
اریکسون عاشق و مشتاق ورود به دانشکدۀ پزشکی و مطالعه در زمینۀ مباحث روان شناسی و روان پزشکی بود . در زمـانی که او
دوران دانشجویی خود را در دانشکدۀ پزشکی می گذرانید ، موفق به اخذ لیسانس در زمینۀ روانشناسی شد .

خیلی پس از این سالها و دردهۀ 50 سالگی از عمر او دچار سندرم بعد از پولیو شد که با علائم درد شدیـد و ضعف عضلانی در قسمتهایی از عضلات بدنش همراه بود که با وجود داشتن درجاتی از فلج ، درسالهای گذشته ، از آنها زیاد کار کشیده بــود . ایـن شرایط او را بیشتر از گذشته فلج و ناتوان کرد ، ولی او بر پایۀ تجربیاتی که قبلاً کسب کرده بود ، توانست این مرحله از فلج را هم پشت سر بگذارد . پس از این بهبودی دوم ، او مجبور شد تا برای بقیۀ عمر از ویــلچر استفاده کند و بــرای تسکیـن دردهای شدید و مستمری که پیدا شده بودند ، از خود هیپنوتیزم بهره ببرد .
