نگارش : دکتر رضا جمالیان
WWW. HYPNOSIRAN. COM
مرثیه ای برتبدیل سروهای ناز شیراز ، به سروهای خمره ای
« گسترش یک همه گیری مرگ آور »

* چاقی یکی از شایعترین علل انبوهی از بیماریها و معلولیت ها درسالهای آینده ی ایران است .
* کثرت افراد چاق ـ حتی درجوانان و خانمها که بصورت مرسوم بیشتر به تناسب اندام خود اهمیت می دهند ، درخیابانها و کوچه ها بسیار چشمگیر است .
شیخ اجل سعدی علیه الرحمه که بقول خودش تمام قوم و قبیله وی عالمان دین بودند و او خود مدتها استاد مدرسه یا دانشگاه نظامیه بغداد بوده که این نظامیه ها با استمداد از اساتید و نخبگان آن دوران برای مبارزه فرهنگی با فرقه ی اسماعیلیه تأسیس شده بودند . درآن تاریخ و دوران خونبار ، با تدبیر حاکمان فارس با دفع فتنه های مغول و اسماعیلیه ، سعدی به قول خودش با حال خوش در شیراز و لابد درکنار و زیر سایه ی سروهای ناز زندگی راحتی را می گذرانیده است . در آن زمان او با فصیح ترین غزلیات ، حتی گاه به برخی از مسایل بسیار مهم و کلیدی اطراف خود هم اشاره کرده که هر چند براساس ابیاتی از سعدی و گاه از حافظ آن موضوعات مشکل بهداشتی و اجتماعی دوران آنها نبوده ، ولی دراین دوران ما
یک مصیبت و معضل بزرگ جوامع بشری شده اند که حتی داد و فریاد سازمان جهانی بهداشت و وزارت بهداشت و درمان ما را هم در آورده است . بصورت خلاصه ، در دورانی که هنوز جـایگزینی سروهای روان و سروهای ناز شیراز به سروهای خمره ای صورت نگرفته بود ، این استاد مدرسه ی نظامیه بغداد ، با مشاهده ی این سروها چنین به وجد آمده بود :

سروی به لب جویی ، گویند چه خوش باشد
یـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ آنان که ندیدندی ، سروی به لب بامی
به این ترتیب فصیح ترین و بلیع ترین استاد سخن و استاد غزل در زبان فارسی بصورت ساده برای ما چنین می فرماید : آنهایی که با دیدن سرو نازی درکنار جوی آبی به وجد و تحسین بر می آیند ، کسانی هستند که سروی یا سروقدی را بر لب بامی و یا ساحت و فضای ایوانی ندیده اند . به این ترتیب معلوم می شود دردوران سعدی ، حتی بر لبه های بامهای شیراز هم سروهای ناز کاشته می شده است !
هر چند حافظ عزیز هرگز با سعدی میل رقابت نداشته و با بزرگواری ، استاد غزل را نزد همگان سعدی معرفی کرده و سخن خودش را چیزی و طرحی از سخن خواجو اعلام کرده ، زمانی که مسأله سروهای روان شیراز مطرح بوده ، چنان با تحسین و تمجید به موجوداتی اشاراتی مکرر کرده که میان و کمر آنها از مو هم باریکتر بوده و به این ترتیب معلوم می شود که در 700 سال پیش شاهدانی درشیـراز بوده اند که فاتحه ی عروسک های بسیار لاغر ، موزون و کمر باریک دوران ما را هم خوانده بودند :

میان او که خدا آفریده است از هیچ
یــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدقیقه ایست که هیچ آفریده نگشاد ست
و یا دربیت دیگر حافظ عزیز فرموده :
شاهد آن نیست که مویی و میانی دارد
ـــــــــــــــــــــــــبنده ی طلعت آن باش که آنی دارد
به این ترتیب در شرایطی که « دقیقه » در بیت بالا ، بنظر عده ای از حافظ پژوهان اشاره به زمان نیست ، بلکه اشاره به مکان و محل خاصی بوده که بقول حافظ عزیز ـ لابد در دوران او ـ هیچ یک از آفریده های خدا این راز را نگشوده و یا توان گشودن آنرا نداشته اند . بعنوان یک دوستدار حافظ از مطالعه ی بیت دوم که دو مسأله ی حیاتی و کلیدی غزلیات یعنی مو و میان را کم اهمیت انگاشته ـ درحالیکه شعرای متقدم و متأخر او گاه از تارِ مویی کمندی ساخته و گاه از دسته ای از نوع مشکی و رنگ نشده ی آن خرمنی یا فضایی مانند شب یلدا ساخته یا پرداخته اند ، با احتراز از تداخل مشاغل و مکاسب ، حوزه ی بی رونقِ ادبیات و غزل را رها کرده و بهمان حـرفه ی حکیم باشی گـری خودم می پردازم که فارغ از مسایل موی و میان و احیاناً اشاره گنگ و مبهم به فرازِ بندگی طلعت آنی که آنی دارد ، به مضمون و مـقوله ی چاقی می پردازم .
معضل یا مشکل لاینحل چاقی
اینـجانب که قبلاً و در عنفوان جوانی به عنوان پـزشک 8 ـ 7 سالی در مناطق روستایی و عشیره ای اطراف شیراز خدمت پزشکی انجام داده ام ، خوب به یاد می آورم که برای مثال در منطقه ممسنی تمام یا اکثریت عظیمی از « مردم» دارای قدهای بلند و موزون بودند که من با بضاعت قلیل ادبی و تاریخی فکر می کردم منظور حافظ از سروهای خرامان ، « برخی » از این افراد بوده اند ، هر چند با توجه به فارسی یا لُری بودن زبان این همشهری های من در آن زمان ، طرف خطاب حافظ از ترکهای شیرازی را سروهایی دانستم که در حوزه ی ایلهای ترک زبان فارس که اکثریت قاطعی دارند ، می روئیده است . البته دیدار یا زیارت قبر حافظ در آن سالها تسلی بخش خدمات واقعاً شبانه روزی و سنگین درمانی و بهداشتی من بود که من سالها در ناحیه ی نورآباد ممسنی ، درمنطقه ای وسیعتر از سوئیس ، پزشک منحصر به فرد بودم . درآن زمان رفتن به حافظیه و نشستن در زیر سایه های سروهای نازی که درکنار جوها روییده بودند ، هر فردی را چنان درحالت وجد و خلسه فرو می برد که او احتمالاً توجهی یا گوشه ی چشمی به سروهائی که بر بالای بامی و یا فضای ایوانی روئیده بودند ، نمی کرد . درسالهای اخیر که به شیـراز جنت طراز رفته ام ، اکثریت عظیمی از سروهای نــاز لب جو درحافظیه به علت عدم رسیدگی و جایگزینی به موقع ، به سروهای خمره ای زشت تبدیل شده و این موضوع بصورت بارزتر و مصیبت بارتری درمورد اکثریت عظیمی از سروهای روان و سروهای گوشه ی بام و ایوان هم مشاهده می شود .

در پیدایش این سونامی چاقی ، مهمترین عامل پرخوری و کم تحرکی است و برای لاغر و موزون شدن ، صادقانه و متأسفانه بجز خیلی کمتر غذا خوردن به ویژه اجتناب از خوردنِ تحفه های فرنگ ( پیتزاها ، ساندویچ ها و برگرها ) راه و چارۀ دیگری نیست .
همه افراد چاق ـ مثل تمام سیگاریها ـ خیلی بیشتر از ناصحان و آموزش دهندگان بهداشت از ضررهای چاقی و نیاز به خیلی کمتر خوردنِ غذاها آگاهند ، ولی از آنجا که دربسیاری از موارد برخی از مباحث ریشه ای که گاه مربوط به ضمیر ناخود آگاه است ، اولاد کم خردِ آدم کلام « زیاد نخور » را مثل سایر جملات منفی به راحتی قبول نمی کند ، همانطور که پدر او ـ حضرت آدم ـ نصیحت آن میوه را نخور را در بهشت در ارتباط با میوۀ ممنوعه نپذیرفت و از آن فضای پرآرامش و پرنعمت ، خودش ، عیالش و اولادهایش را به این زمین پراسترس و پرنکبت کشانید . بحث های فلسفی دراینکه درخوردن میوۀ ممنوعه شیطان یا حوا نقش بیشتری داشته ، تا حالا به جائی نرسیده و به عقیده عده ای چندان هم فرقی با یکدیگر ندارند !
بشر درتمام تاریخ از کودکی و جوانی تا پیری جملات همراه با « نه » را به سخنی قبول کرده ـ و یا اصلاً قبول نکرده ـ و حتی این انسان حرف نشنو مانند حافظِ ناشنوده پند در « ده فرمان » در پیامهای صریح الهی ، دستورات و پیـامهای آدم نکش ، زنا نکن را اجرا نکرده است . در 8 مـورد کـه پیــشوند « نه » در 10 فرمان وجود داشته ، در توصیه خدا به حضرت موسی که به افراد قوم و قبیله ات بگو آدم نکش ، با همسایه ات نزاع نکن ، یکی از نتایج آنرا در رفتارهای جمعی از اولاد و پیروان این پیغمبر بزرگوار در غزه مشاهده می کنیم !
اگر مطالب مربوط به لاغر و برازنده شدن نه در حوزه ی ضمیر آگاه ، بلکه درحوزه ی ضمیر ناخود آگاه است ، برای فرزندان حرف نشنوی آدم هیپنوتیزم ، یعنی صحبت کردن و برنامه ریزیهای روانی و ذهنی وکلامی براساس این منطق بسیار مؤثر است و یا نویسنده ی این مطالب ، آنچه را که در طی سالیان دراز در جمجمه ی خودش جمع کرده ، مانند عقلای هر قوم ، چاره هرکاری می داند !
ولی دراین روزها و ماهها که کتاب خلسه و درمان را ترجمه می کنم ، صادقانه از برخی از اطلاعات علمی و آماری نویسندگان این اثر ـ روبرت اشپیگلِ پدر و دیوید اشپیگلِ پسر شگفت زده می شوم ، زمانی که می خوانم دربسیاری از موارد تنها با دو ساعت وقت و 2 جلسه هیپنوتیزم درمانی در 40 تا 60 درصد موارد می توان درعالم قیاس یک سرو خمره ای را به یک سرو ناز و سرو خرامان تبدیل کرد . اگر حرفهای این پدر و پسر ـ منظور این دو پروفسور درمانگر ـ راست و درست باشد ، همانطور که در زمینه های دیگر در حوزه ی علم درست است ، بقول حافظ اگر ما دراین « پیرانه سر » پس از این آموزشها دوباره به شیراز برویم و بجای انبوه یا جنگل بی قواره سروهای خمره ای که هم درکنار جوها و هم بر لب بامی و یا فضای ایوانی دیده می شوند همه جا سروناز و سرو روان باشد ، برای نسلهای آینده چه فضاهای چشم نواز و مناظر دلنوازی در شیراز خواهد بود . شاید اگر درآن زمان « کسانی » که از شش جهت به سر قبر او می آیند ، با این جلال و جبروت آنچنان روح او را شاد کنند که حتی به روایت خودش « جسمش هم » با اینکه چیزیش نیست از خاک برخیزد .
شهریست پُر کرشمه و حوران زشش جهت
یـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ چیزیم نیست ، ورنه خریدار هر ششم
البته واضح و معلوم است که منظور خواجه از چیزیم نیست ، کمبود جیفه دنیوی بود که همیشه از آن نالیده یا شکایت کرده ، ورنه پس از 800 ـ 700 سال نداشتن چیزهای دیگری را به این عزیز از دسته رفته نسبت ندهید.
